دلم شکسته. دیشب بعد مدتها حمله پانیک داشتم. وقتی رد شد بغضم ترکید. بی وقفه اشک می ریختم.
اشک هام بخاطر وابستگیم بود. چقدر رو تک تک کلمات این آدم حساسم. چقدر برام مهمه. چقدر ابله ام.
اگر ابله نبودم هست و نیستم رو بهش گره نمی زدم که با هرجمله اش فرو بریزم.
خواست بهم بفهمونه من رو بخاطر خودم دوست داره ولی نفهمید هر جمله اش برام دور از انتظار بود. من انتظار همچین برخوردی نداشتم چون واقعا منظورم چیزی که برداشت کرد نبود.
از دستش دلخورم ولی گفتنش فایده ای نداره. امروز دارو خوردم و این یعنی زدن به بی خیالی. حتی بهش نگفتم که قرص لازم شدم. چون بازم اهمیتی نداره.
اگر روزی بخواد بره واقعا آوار میشم...
می ترسُم ازینجا بری و خونه بُرومبه
له شُم تو به معماری آوار بخندی...
برچسب:
نویسنده: یگانه توکلی