خرید بک لینک
انقد نیومدم و ننوشتم که همه جا رو خاک گرفته. انقد نیومدم که همه چی قدیمی شده و بوی نا میده. انقد نیومدم که وبلاگم سر و تهش غمه ولی اومدم که از خوشیام هم بنویسم. بنویسم که تو کوچه ما هم عروسی شد. عروسی من. عروسی من و مجتبی. چهارسال چشم انتظاری، حرص و غصه خوردنم نتیجه داد. چهارسال طعنه شنیدن،چهارسال غر شنیدن، چهارسال سکوت و تماشای خوشی دیگران بالاخره تموم شد و نوبت ما هم رسید. موهای سرم سفید شد ولی خوشی ندیده نرفتم. مرثیه نمی خونم. مرثیه خونی بسه. عشقم کنارمه. خانواده اش منو دیدن و باهام مشکلی ندارن. اگه زمین و آسمون بابامون رو در نیاره میخوایم با هم باشیم و خوش بگذرونیم. خوشی ببینیم و زندگی کنیم. شایدم نشه. نمی دونم. فعلا که همه چی روی ریله. بقیه اش هم دست خداست. تا همین جاش هم دست خدا بود وگرنه انقد بزنگاه ها داشتیم که اگه خود خدا هوامون رو نداشت به فنا رفته بودیم. بازم خودش باید کمکمون کنه. فقط خودش...

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 20 دی 1398 ساعت: 0:21

صفحه بندی