خرید بک لینک
چند وقته ننوشتم؟ از موقعی که گوشیم دیگه این سایت رو باز نکرد و تونستم هیچی بذارم. تاریخ آخرین نوشته ام رو چک نکردم ولی فکر میکنم یکی دوماهی باشه. می دونم که دیگه هیچ کس وبلاگ نمی خونه و چه بهتر! 

حرفام اینجا می مونه و جز خودم کسی براشون تره خرد نمی کنه.

چندتا اتفاق جدید افتاده: 

اول عروسی زهرا 

دوم حاملگی خواهرم

سوم جدی شدن مسئله ما 

چهارم باتلاق

باتلاق چیه؟ باتلاق این شرایطه... 

کمتر از یک هفته به عید... بی پولی، بلاتکلیفی، کلافگی...

به سلامتی و خوشی به همه برنامه عیدش هم ریده شد و همش هم بخاطر حماقت یه آدم...

همه خوشی هاش، همه ذوق کردن هاش...

الحمدلله که اون هم ازش گرفتن و خیالشون راحت شد. شده همون کلاف سر در گم سال 94 

نه می تونم کمکش کنم. نه کمک قبول می کنه. می فهمم که با هر حرکتم حالش رو بدتر می کنم و حالم از خودم به هم میخوره. کی وقت کردم انقد خزعبل بشم؟ 

نیگم خواب حسین رو دیدم، میره تو هم. چون نمی تونه عید ببیندش. میرم عکس عروسی میارم که سر به سرش بذارم،یادش میفته که هنوز کاری بذا خودمون نکرده و ریده میشه به همه چیز...

چیه این زندگی گه؟ چیه این وضعیت که ما داریم توش دست و پا می زنیم؟

اون آدم بی وجدانی که پول تو جیبشه و خوش خوشانه که این همه آدم رو سرکار گذاشته، چرا به خاک سیاه نمی شینه؟

مگه خدایی نیست؟ 

خسته شدم. مگه چی خواستم جز دیدن شادیش؟ دیدن شادیش انقد زیاده؟ انقد سنگینه؟ 

که هر روز باید یه چیزی گند بزنه به حال و روزش؟ 

نمی دونم باید چکار کنم. اصلا نمیدونم. فقط از خودم بدم میاد. خیلی از خودم بدم میاد...

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 10:41

صفحه بندی