خدا میدونه چقدر خوشحالم که دوباره می تونم تو خونه خودم باشم و دوباره بنویسم.
خدا میدونه چقدر دلم برای این کنج دنج تنگ شده بود. برا نوشتن از خودم و
زندگیم. برای نوشتن از دغدغه هام.
بیشتر از همه چی برا این چهارچوب بی قضاوت. خداروشکر...
آخرین پستم رو نمیدونم چه تاریخی نوشتم، شاید پارسال این موقع ها بود. این جا
برا من پر خاطره اس. خاطره های تلخ و شیرین. بی قراریام. غر زدنام.
متاهل نشدم. متعهد چرا. هنوز هم همه چی رو هواس. دیگه طاقت ندارم بهش بگم
پس کی؟ پس کی مرد؟ پس کی قراره بیای و دست من رو بگیری و ببری و بذاری
بفهمم مزه زندگی دونفره چه جوریه.
با این حال دوسش دارم. خیلی چیزا رو فدا کردم برای کنار هم بودنمون. بیشتر ار همه
عمرم. پشیمون؟ نه نیستم. برگردم بازم ماجرا همینه. تک تک لحظه ها کنارش خوب
بوده. چیزی که بی قرارم میکنه، بیشتر نداشتنشه. حسرتم برا لحظه هایی که
میتونیم با هم باشیم ولی فاصله نمیذاره و ازمون میگیره.
دروغ چرا امیدی به وصال ندارم. اون داره. سنگای گنده ای سر راهه. سنگایی
که به این زودی قابل کنار زدن نیستن. نمیدونم چی قراره بشه. یکم قبل تر حس
سرخوردگی داشتم ولی الان کلا دیگه حسی ندارم. نگران آینده ام. پول، کار، فقر و بیشتر از
همه بی اعتماد به نفسی خودم. صدقه خور بار اومدم و این بدترین چیزیه که تو وجودم
مونده. کاش مادرم قوی تر من رو بار آورده بود. مستقل تر... کاش...
برچسب:
نویسنده: یگانه توکلی
تاريخ: پنجشنبه
26 ارديبهشت
1398 ساعت: 12:44