خرید بک لینک
کاش کسی بود که ازش بپرسم با این زن چه کنم...
مجتبی نمی تونه بیاد و عوض اینکه من عزا بگیرم این زن به لج افتاده...
موندم که چطور تفهیم کنم عاقاااااااا این طفلک میخواد بیاد ولی نمیشه...
دارم به این نتیجه می رسم " مارادونا رو ول کنین، جلوی استاد اسدی خودمون رو بگيرین "
البته برام عجیب نیست. سر عروسی خواهرجان به حد کافی گل به خودی خوردیم !
بیچاره بچه جهیزیه اش به فنا رفت که صرفا حس مادری این زن ارضا بشه ، چون آرزو داره ~___~
من تازه اول راهم... تمام این مدت تا رفتن سر زندگی خودم... تمام نامزدی که معلوم نیس چقدر طول بکشه... تمام عمری که قراره پیش هم زندگی کنیم باید توضیح بدم: ببین اینجوریه مامان منم دیگه! بی خیالش! حالا دستت میاد چی به چیه o_O

در حالیکه هنوز خودمم نمی دونم درست چی به چیه و چرا این بشر اینجوریه :/
فقط خدا آخر و عاقبت هممون رو بخیر کنه ~___~

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

صفحه بندی