۱- دو روز قبل به علت یک عدد سوتی مجتبی جان در محل کار لو رفت( فهمیدن که بنده در زندگی ایشونم)
به حرف یکی از همکاراش رسیدم که گفته بود آقای فلانی تو یه جو ر ذوق ازدواج کردن داری آدم هوس مزدوج شدن میکنه (*-*) فدا ذوقیدنش بشم من خب (^_^)
۲- دیشب حرف زدیم که ممکنه اتفاقی قضیه برای خانوادش هم لو بره ( تو تماس های تلفنی آقای صاحبکار لو بدهد) یهو زد به سیم آخر گفت اصلا همین الان خودم به مامان میگم :|
رسما پس افتادم... باید برم دکتر... واقعا نمیشه اینجوری... تحمل این حد استرس هولناکه...
۳- حال بهتری دارم... روزای بهتریه... رویاهام قشنگ شدن... خدایا کمکمون کن...
۴- جو خانوادگیم چقدر بهتر شده! خوشحالم برای هممون... :)
۵- میخوام درس بخونم... همون حسابداری ، دقیقا هم بخاطر بازار کار...
نمی تونم پیش بینی کنم چه اتفاقاتی تو راهه ولی می تونم یه جاده صاف کنم که اگه رفتیم سمت خاکی بکشمش بیرون که نریم ته دره...
باید طناب باشم براش...
جلوی کسی یا کاری رو نمی تونم بگیرم ولی پیش بینی که میتونم بکنم... پس راه حل جور میکنم...
تا بتونم راه جور میکنم....
برچسب:
نویسنده: یگانه توکلی
تاريخ: شنبه
29 آبان
1395 ساعت: 7:34