خرید بک لینک
خب واقعیت اینه که زندگی من متشکل از یه دایره است که هزار بار درونش میرم و میرم و میرم و باز می بیتم برگشتم رو نقطه اول...
نقطه ای که هربار بهش می رسم وا میرم.
- بازم که اینجااااام... ای بابا... خستم کردی لعنتی...
فکر کن که هربار اختلافی هست، هرجا احساس خطری هست، هرجا دلت هری می ریزه پایین، هرجا که چیزی گذشته رو به یادت میاره بـــــــــــــــــاز میای سرجای اول...
مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟
مگه من چقدر کشش دارم؟
اصلا مگه من از این زندگی گاو چی میخوام؟
خسته شدم بس که پیش بینی کردم... اونم بدترین حالت ها رو...
اونجاهایی که دیگه هیچی نداری...
دیگه سرمایه اعتماد دیگران ( حتی عشقت) نسبت به تو ته می کشه...
من چه مرگمه؟ چرا انقدر خودم رو زجر میدم؟
خسته شدم... حالم داره بهم میخوره...
هربار که یاد گذشته می کنم جز یه بدبخت مفلوک هیچی جلو چشمم نمیاد...
یه انگل، یه موجود آویزون... آخه کاش بوووودم. کاش واقعا اهل خون دیگران رو مکیدن بودم. حداقل دلم نمی سوخت.
میام تو زمان حال و می بینم : خب من الان کی هستم؟
همسر قانونی یه مرد؟ ن....
یه فرد مستقل با هدف؟ ن...
یه فرد در حال استقلال؟ ن...
پس من کیم؟ یه بدبخت نیمه جون مریض آس و پاس...بی آینده و بی هدف و بدتر از همه درب و داغون!
هراز چند گاهی میام و اینجا جیغ و داد میکنم که حالم بهتر شه. که نمیشه !
اما آینده: در خوش بینانه ترین حالت یه جدول تو دستم که سیکل ماهانه ام از دستم در نره و ناخواسته باردار نشم! >___<
خسته ام و نمی دونم چکار کنم...
کاش بهتر بشم...
فقط یکم...
کاش دست از سر خودم بردارم..

برچسب: هزارتو,هزار تومانی,هزارتوی پن, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

صفحه بندی