اصلا نمی دونم چی بگم. دو شب قبل خودم رو می کشتم برای نوشتن اینجا و گفتن از یه حس خوش و فوق العاده... حس خواب رفتنش تو بغلم... حس تماشای اون مژه های خواستنی... حس بوسیدن شقیقه هاش که چه خوب جاییه برای بوسیدن...
اما
الان و امروز چیزی رو نزدیک دیدم که دارم دق میکنم. اگه از دستم بره. اگه برای مدتی حتی نتونم باهاش حرف بزنم...
امروز خندیدم و خندوندمش، که طاقت بیاره. که زیر استرس له نشه. که خیالش از من راحت باشه. ولی حالا ک خودم از شوک در اومدم می بینم که چه چیزایی پیش رومه.
حتی مادرمم ناخواسته ترش کرد (-_-) چه روزای سختی پیش رومه!
روزای بحث با دیگران سر موندن رو حرفم. سر تنها نگذاشتنش. سر مستقل شدن برای زیربار حرف زور نرفتن.
خدااااااااایا نکن این کارو... با من اینکارو نکن... نذار اتفاق بدی بیفته. از جنس رفتن و نبودن و بی جوابی من. از جنس بغض هر شبی و گریه و دست و صدام ب هیچ جا نرسیدن.
خددددددددددا نکن. خدا نذار. خدا التماس می کنم. یه دری باز کن. یه برکت. خواهش میکنم. خوووووووووواهش می کنم.
دارم می ترکم. کمکمون کن....
برچسب:
نویسنده: یگانه توکلی