مدتیه ننوشتم. هی احساسات مختلف بهم غلبه کرد و باز ننوشتم. الان و حالا یه حس بیشتر ندارم. ترس... ترس از آینده...
میخوام اینجا بنویسم که اگه فردا روزی نبودم ( به هر دلیل) هرکسی خوند بدونه که تمام خواسته ام از دنیا ، زندگی بود!
من... ما ... فقط میخواستیم زندگی کنیم. با هم و کنار هم...
اصلا نمی دونم ترسم دلیل منطقی داره یا نه. نمی دونم این هم میگذره یا همیشگی میشه.
اما من ، همیشه تو زندگیم دنبال آرامش گشتم...
بالاخره پیداش کردم... ولی حالا هر لحظه ترس نابودی من رو میکشه...
نمی دونم شاید هم نباید ترسید و باید دل به دریا زد. خدا ، حافظِ هممون باشه..
برچسب:
نویسنده: یگانه توکلی