هربار که بهش فکر می کنم قلبم مچاله میشه. انگار کسی تو مشتش قلبم رو فشار میده.
دلتنگی هر روز بیشتر از قبله. همین جمعه دیدمش و باز تمنای حضورش رو دارم.
تمنای خنده هاش... صداش... چشماش... نوازش دستهاش... دنیام رو تسخیر کردی پسر!
چکار کنم که آروم بشم؟ چکار کنم که دلم انقد تورو نخواد؟ حتی فکرشم نمی کردم انقدر دوست داشتنی باشی... انقدر خواستنی...
انگار در بهشت روم باز شده...
هر چی بگم سیر نمیشم. بذار نگم. آخه گفتنی نیست دلبر!
خدا می دونه که چه جور دوست دارم چنگ بهت بزنم و زیر عبام پنهانت کنم که دست احدی بهت نرسه... ولی نه!
گوهر که پنهان کردنی نیست. هر چقدر روش رو بپوشونی آخر تلالوش دنیا رو روشن می کنه...
بتاب ! بذار از تابیدنت منم گرم بشم... نورت به صورتم بیفته بلکه رنگ زردم، سرخ فام بشه.
خدایا میوه ممنوعه چشیدم... بی تابم!
آرامشم بده. آرامشی همراه رضایت... همراه لبخند...
خدایا خوشبختی رو بیشتر از این به ما بچشون!
نه به ما... به همه... لطفت رو از سرمون بر ندار...
خدایا کمکمون کن. خواهش می کنم...
برچسب:
نویسنده: یگانه توکلی