خرید بک لینک
باز این شهریور لعنتی شروع شد و حرص خوردن های من هم شروع شد...
دقیق نمی دونم ، شاید سه سال یا چهارسال قبل بود که من هم به جرگه همون کسایی پیوستم که همیشه دعا میکنن کاش روز تولدشون نیاد. نه اینکه تولد بده نه... بیشتر این شرمندگی بقیه است که آزارم میده. جوری که فکر می کنم کاش هیچ کس نمی دونست تولدم چه تاریخیه...
هر سال و هرسال میگم فدای سرتون... فدای سرت جانم... به فدای یه تار موت... تو خودت بهترین هدیه زندگیمی... نمی خوام جان دلم... نمی خوام عمرم...
ولی باز گرفتگی صدا و لحنش گواهی میده که خجالت کشیده...
باز دور می زنه و میره سر همون روزی که بنای بد شانسی هاش گذاشته شد و خودش رو پر پر می کنه و من رو خون به دل...
+ سه ساله بهت قول دادم...
- سه سال نشده...
+ من قول دادم...
- من به فدای قول و قرارت... نشد ک نشد.. تو باشی کافیه...
دلم میخواد دستاش رو بگیرم و برای هزارمین بار داد بزنم : بخدا تو بسی... بخدا تو برام بسی... فقط بخند... این خنده رو ازم نگیر... خودت رو ازم نگیر... خودت کافی هستی جان دلم...
نمیشه... فقط غرورش رو له می کنم... بیشتر غصه میخوره... بیشتر لاغر میشه و هیچ کار ازم بر نمیاد.
کی قراره کنار هم آسوده و بی دغدغه دراز بکشیم و هیچی آزارمون نده؟
تو بغل هم بشینیم و بگیم و بخندیم و غم فردا دقمون نده؟
کی می رسه که لازم نباشه اون چشای قهوه ای خوشگل رو به زور رو خودم قفل کنم که وادارش کنم فکر نکنه؟
کی ناراحتی ها راحتمون می ذارن؟
کی آدمها راحتمون می ذارن؟
نمی دونم... (-_-)

خدایا فقط از تو میخوام... نذار شرمنده من بی ارزش بشه... نذار منم غمی رو غم هاش باشم...
بلا گردونش باش... همه زندگیمه... ازم نگیرش...
خدا! مواظب امانتم باش... برام خوب و سالم نگهش دار...
من امین تر از تو ندارم ...
:')

برچسب: آغاز,تموز, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:38

صفحه بندی