انقد که اینجا اومدم و یه خط در میون آه و ناله کردم خودمم خسته شدم. نمیفهمم چرا زندگی
این شکلیه... تا میای احساس خوشبختی کنی ناراحتی ها آوار میشن...
دیشب شنیدم که باز فکر جدیدی به مغز پدرش خطور کرده...
فکری که ممکنه اون رو هم درگیر کنه....
مغزم منفجر شد بس که تجزیه تحلیل کردم تا بهترین واکنش رو پیدا کنم... که تازه پیدا هم نشد...
فقط یه چیزی به ذهنم رسید... آخه چرا؟
نه واقعا چرا؟ من بعد مدتها از یه نفر خوشم اومده، یه احساس متقابل...
ولی جوری اتفاق پشت اتفاق میفته که فقط کم مونده سرمون سنگ بباره ~__~
چه گیری افتادیم ها!!!!
فقط خدا بخیر بگذرونه...
برچسب: حاشا,حاشا و کلا,حاشاك,فحاشا لي ان افتخر,حاشاه ان يرد قلبا,حاشا لله ماهذا بشرا,
نویسنده: یگانه توکلی
تاريخ: چهارشنبه
24 شهريور
1395 ساعت: 16:04