
انقد که اینجا اومدم و یه خط در میون آه و ناله کردم خودمم خسته شدم. نمیفهمم چرا زندگی این شکلیه... تا میای احساس خوشبختی کنی ناراحتی ها آوار میشن... دیشب شنیدم که باز فکر جدیدی به مغز پدرش خطور کرده... فکری که ممکنه اون رو هم درگیر کنه.... مغزم منفجر شد بس که تجزیه تحلیل کردم تا بهترین واکنش رو پیدا کنم... که تازه پیدا هم نشد... فقط یه چیزی به ذهنم رسید... آخه چرا؟ نه واقعا چرا؟ من بعد مدتها از یه نفر خوشم اومده، یه احساس متقابل... ولی جوری اتفاق پشت اتفاق میفته که فقط کم مونده سرمون سنگ بباره ~__~ چه گیری افتادیم ها!!!! فقط خدا بخیر بگذرونه......
ادامه مطلب