
انقد نیومدم و ننوشتم که همه جا رو خاک گرفته. انقد نیومدم که همه چی قدیمی شده و بوی نا میده. انقد نیومدم که وبلاگم سر و تهش غمه ولی اومدم که از خوشیام هم بنویسم. بنویسم که تو کوچه ما هم عروسی شد. عروسی...
ادامه مطلب
اززمانیکهواردرابطهشدم(تجربهرابطه)تقریبا وبلاگ تابستون کلمه ینبودهکهپرماجرانگذشتهباشه.خودپرماجرابودنشبهکنار،اینهمهکشاومدنشهممسالهدیگهایه.پارسال وبلاگ تابستون کلمه هیجانمعرفیوشناسوندنبهخان...
ادامه مطلب
بعضی چیزها خیلی بد رو قلب آدم اثر میذاره. نه فقط رو قلب بلکه روی روحیه....= فلانی گفت شما کیک رو بگیرید من باهاتون حساب می کنم... شوهر من چه وظیفه ای داره همچین خرجی بکنه؟ ( حساب نکرده)" تو مگه خواهر من نیستی؟ اصلا مگه من خواهر تو نیستم؟ از یه خون نیستیم؟ پول یه کیک چقدره؟ چهل تومن؟ پنجاه تومن؟" نه ارزش من یه تاپ پنح تومنی ...
ادامه مطلب
دلم شکسته. دیشب بعد مدتها حمله پانیک داشتم. وقتی رد شد بغضم ترکید. بی وقفه اشک می ریختم.اشک هام بخاطر وابستگیم بود. چقدر رو تک تک کلمات این آدم حساسم. چقدر برام مهمه. چقدر ابله ام. اگر ابله نبودم هست و نیستم رو بهش گره نمی زدم که با هرجمله اش فرو بریزم.خواست بهم بفهمونه من رو بخاطر خودم دوست داره ولی نفهمید هر جمله اش برام دور از انتظار بود. م...
ادامه مطلب
بازاینشهریورلعنتیشروعشدوحرصخوردنهایمنهمشروعشد...دقیقنمیدونم،شایدسهسالیاچهارسالقبلبودکهمنهمبهجرگههمونکساییپیوستمکههمیشهدعامیکننکاشروزتولدشوننیاد.نهاینکهتولدبدهنه...بیشتراینشرمندگیبقیهاستکهآزارممیده.جوریکهفکرمیکنمکاشهیچکسنمیدونستتولدمچهتاریخیه...هرسالوهرسالمیگمفدایسرتون...فدایسرتجانم...بهفداییهتارموت...توخودتبهترینهدی...
ادامه مطلب
رودستخوردنبدترینحسدنیاست،اینکهفکرکنیکههرتصوریکهتوذهنتراجعبهکسیداشتییهفریببوده.وبدتراینکهاونشخصخودیباشهوخیلیبدتراینکهحسترسازآسیبیکهممکنهبهتبزنهبهجونتبیفته.باخودتفکرکنی"منبهحهنم!بهعشقمصدمهنزنن"بترسیازاینکهآرامشنصفهونیمهاتونرونابودکنن.قلبتفشردهشه.یخبزنه.ندونیچکاربایدبکنی.خیلیحسبدیه.خیلیخیلیبد...منامروزوسطخوشییهمهمونیبهاینحالافتادمفقطتومغزمچرخیدکه"کیرودارمغیرخدا؟"نهدرستشاینه:کیرو"داریم"غیرخدا؟کیروداریمازمونمحافظتکنه؟هوامونروداشتهباشه؟نذارهجدابشیم؟هیچکس...هیچکسجزخودخدا......
ادامه مطلب
-دیروزخیلیخوببود...عالیبود...زندگیکردممجتبی...+همهروزاموناونجوریمیشه...:)توفکرکنکهتمامروزهاموناونجورمیشه...اماحقیقتاینهکهماتافتهجدابافتهنیستیم.هرچقدرکهحوصلهداشتهباشی،یهشبی(شایدهمشبهایفراوان)مثلامشب،بیحوصلهوخستهازکارمیای.حتیحوصلهحرفزدنهمنداری...
ادامه مطلب
اصلانمیدونمچیبگم.دوشبقبلخودمرومیکشتمبراینوشتناینجاوگفتنازیهحسخوشوفوقالعاده...حسخوابرفتنشتوبغلم...حستماشایاونمژههایخواستنی...حسبوسیدنشقیقههاشکهچهخوبجاییهبرایبوسیدن...اماالانوامروزچیزیرونزدیکدیدمکهدارمدقمیکنم.اگهازدستمبره.اگهبرایمدتیحتینتو...
ادامه مطلب
اینمرگنیست.اینترسازمرگه.ترسازنیستشدن.نبودن.نابودی...افتضاحم.یهاسترسوحشتناکروتجربهکردم.زانوهامزقزقمیکنه.جسمیکنمکنترلیروحرکاتمندارم.حتیسرمدراختیارمنیست.بهزحمتطاقتآوردمکهجلوخانوادموآقایدامادیهوبالانیارم،ازدستوپانیفتم،عنانمازکفنره.اونبیچارههمت...
ادامه مطلب
خبواقعیتاینهکهزندگیمنمتشکلازیهدایرهاستکههزارباردرونشمیرمومیرمومیرموبازمیبیتمبرگشتمرونقطهاول...نقطهایکههرباربهشمیرسموامیرم.-بازمکهاینجااااام...ایبابا...خستمکردیلعنتی...فکرکنکههرباراختلافیهست،هرجااحساسخطریهست،هرجادلتهریمیریزهپایین،هرجاکهچیزیگذشتهروبهیادتمیارهبـــــــــــــــــازمیایسرجایاول...مگهیهآدمچقدرظرفیتداره؟مگهمنچقدرکششدارم؟اصلامگهمنازاینزندگیگاوچیمیخوام؟خستهشدمبسکهپیشبینیکردم...اونمبدترینحالتهارو...اونجاهاییکهدیگههیچینداری...دیگهسرمایهاعتماددیگران(حتیعشقت)نسبتبهتوتهمیکشه...منچهمرگمه؟چراانقدرخودمروزجرمیدم؟خستهشدم...حالمدارهبهممیخوره...هربارکهیادگذشتهمیکنمجزیهبدبختمفلوکهیچیجلوچشممنمیاد...یهانگل،یهموجودآویزون...آخهکاشبوووودم.کاشواقعااهلخوندیگرانرومکیدنبودم.حداقلدلمنمیسوخت.میامتوزمانحالومی...
ادامه مطلب
کاشکسیبودکهازشبپرسمبااینزنچهکنم...مجتبینمیتونهبیادوعوضاینکهمنعزابگیرماینزنبهلجافتاده...موندمکهچطورتفهیمکنمعاقاااااااااینطفلکمیخوادبیادولینمیشه...دارمبهایننتیجهمیرسم"مارادوناروولکنین،جلویاستاداسدیخودمونروبگيرین"البتهبرامعجیبنیست.سرعروسیخواهرجانبهحدکافیگلبهخودیخوردیم!بیچارهبچهجهیزیهاشبهفنارفتکهصرفاحسمادریاینزنارضابشه،چونآرزوداره~___~منتازهاولراهم...تماماینمدتتارفتنسرزندگیخودم...تمامنامزدیکهمعلومنیسچقدرطولبکشه...تمامعمریکهقرارهپیشهمزندگیکنیمبایدتوضیحبدم:ببیناینجوریهمامانمنمدیگه!بیخیالش!حالادستتمیادچیبهچیهo_Oدرحالیکههنوزخودممنمیدونمدرستچیبهچیهوچرااینبشراینجوریه:/فقطخداآخروعاقبتهممونروبخیرکنه~___~...
ادامه مطلب
من امشب فهمیدم که یه بچه لوس وننر درون دارم که بشدت هم حسوده... یه بچه یهانه گیر زبون نفهم... از همونا که وقتی با پدر مادرشون میرن خیابون و کافیه یه بچه بستنی به دست ببینن تا جیغشون بره هوا که : منم بستنی میخووووووووام!!! :| جیران یه بچه کوچولو تو وجودش داره که خیلی لوسه... بهش بها ندادن و گوشه گیر شد، ولی حالا که توجه دیده داره لوس بازی در میاره... و امون من رو می بره... چقد فهموندن این مطلب بهش سخته که هیچ کس مسوول آرزوهای تو نیست... تو بزرگ شدی و خودت باید چاه کن خودت باشی... من درد می کشم چون میخوام جلوی من حسودم بایستم... - بابام باید اینکار ها رو میکرد : بابات نم...
ادامه مطلب
انقد که اینجا اومدم و یه خط در میون آه و ناله کردم خودمم خسته شدم. نمیفهمم چرا زندگی این شکلیه... تا میای احساس خوشبختی کنی ناراحتی ها آوار میشن... دیشب شنیدم که باز فکر جدیدی به مغز پدرش خطور کرده... فکری که ممکنه اون رو هم درگیر کنه.... مغزم منفجر شد بس که تجزیه تحلیل کردم تا بهترین واکنش رو پیدا کنم... که تازه پیدا هم نشد... فقط یه چیزی به ذهنم رسید... آخه چرا؟ نه واقعا چرا؟ من بعد مدتها از یه نفر خوشم اومده، یه احساس متقابل... ولی جوری اتفاق پشت اتفاق میفته که فقط کم مونده سرمون سنگ بباره ~__~ چه گیری افتادیم ها!!!! فقط خدا بخیر بگذرونه......
ادامه مطلب
تولدمه... اولین تولدی که دارم حس میکنم دیگه دوست ندارم این تاریخ رو برجسته کنم.... فردا یه روزیه مث باقی روز ها... ۲۲ سال قبل هم یه عده ای توش بدنیا اومدن... منم یکیشون... خانوادم داره از هم پاشیده و پاشیده تر میشه... تنها واکنشم گشتن دنبال ممر درآمده... که محتاج و گرسنه نمونم... به درک... از امسال تولد گرفتن رو تموم میکنم... ازین به بعد ۷ شهریور فقط ۷ شهریوره... همین... به قول دوستی: دوز قرص خوابت تو شب تولد باید بیشتر از شبای دیگه باشه... برم که قرص هام بی قراری میکنن :)...
ادامه مطلب