خرید بک لینک

«هی امان امان امان. آدم مدتها انتظار می کشه برا رسیدن به یه لحظه ای و وقتی می رسی چنان میخوره تو ذوقت که میفهمی نخیر، تا حالا جای سفت نشاشیدی جانم. بین ما همه چی خوبه. پست قبلی که اردیبهشت ۹۸ بود نوشتم تو کوچه ما هم عروسی شد ولی خب الان که بهمن ۹۹ ئه دارم بهتون میگم که کوچه ما عروسی نداره.» اینو بهمن ۹۹ نوشتم. الان شهریور ۱۴۰۳‌ایم و من تایید می‌کنم که کوچه ما عروسی نداره. یعنی حتی اون موقعی که فکر می‌کنی عروسیه هم دیوار به دیوار عزایی.

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 14:36

قلبم به شدت شکسته. نه این‌که شکستگی برام چیز جدیدی باشه، نه. اتفاقا زیاد تجربه‌اش کردم و مثل قبل درد نداره ولی اون لحظه‌ای که با اطمینان میگی دیگه دوسش ندارم، اون لحظه تو دوماه گذشته چندبار برام پیش اومده.عجیبه که قبلا این حس رو با تمام قوا پس می‌زدم. شاید بدجوری از قبول واقعیت می‌ترسیدم ولی حداقل الان یه حس خنثی دارم. این‌جوری شدم که دلم نمی‌خواد دیگه هر روز بهت بگم دوست دارم چون ندارم. دارم ولی ندارم. احساس می‌کنم زیاد گفتم و دیگه ارزشش رو نداری. دیگه ارزش داد زدن «دوست دارم» رو نداری. نه که خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 14:36

انقد نیومدم و ننوشتم که همه جا رو خاک گرفته. انقد نیومدم که همه چی قدیمی شده و بوی نا میده. انقد نیومدم که وبلاگم سر و تهش غمه ولی اومدم که از خوشیام هم بنویسم. بنویسم که تو کوچه ما هم عروسی شد. عروسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 20 دی 1398 ساعت: 0:21

خدا میدونه چقدر خوشحالم که دوباره می تونم تو خونه خودم باشم و دوباره بنویسم. خدا میدونه چقدر دلم برای این کنج دنج تنگ شده بود. برا نوشتن از خودم و زندگیم. برای نوشتن از دغدغه هام. بیشتر از همه چی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:44

۱- تولدم گذشت...هرسال یه جور میگذره.پارسال غمناک و سوت و کور بود. امسال شلوغ و پر هیاهو. ولی هم چنان معتقدم کاش دیگه هیچ کس تولدم رو بهم تبریک نگه. و هیچ کس هم یادش نیاد. حاضر بودم تنها توی خونه نشستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:31

از زمانی که وارد رابطه شدم ( تجربه رابطه) تقریبا وبلاگ تابستون کلمه ی نبوده که پر ماجرا نگذشته باشه. خود پر ماجرا بودنش به کنار ، این همه کش اومدنش هم مساله دیگه ایه. پارسال وبلاگ تابستون کلمه هیجان معرفی و شناسوندن به خانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:31

چند وقته ننوشتم؟ از موقعی که گوشیم دیگه این سایت رو باز نکرد و تونستم هیچی بذارم. تاریخ آخرین نوشته ام رو چک نکردم ولی فکر میکنم یکی دوماهی باشه. می دونم که دیگه هیچ کس وبلاگ نمی خونه و چه بهتر! حرفام اینجا می مونه و جز خودم کسی براشون تره خرد نمی کنه.چندتا اتفاق جدید افتاده: اول عروسی زهرا دوم حاملگی خواهرمسوم جدی شدن مسئله ما چهارم باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 10:41

بعضی چیزها خیلی بد رو قلب آدم اثر میذاره. نه فقط رو قلب بلکه روی روحیه....= فلانی گفت شما کیک رو بگیرید من باهاتون حساب می کنم...  شوهر من چه وظیفه ای داره همچین خرجی بکنه؟ ( حساب نکرده)" تو  مگه خواهر من نیستی؟ اصلا مگه من خواهر تو نیستم؟ از یه خون  نیستیم؟  پول یه کیک چقدره؟ چهل تومن؟ پنجاه تومن؟" نه  ارزش من یه تاپ پنح تومنی و یه کش سر  هزار تومنیه. اونم دو هفته قبل از تولد ، به بهانه اینکه ممکنه اون روز پیش هم نباشیم. دلم خیلی گرفته از این مدعی های هیچ کاره.از این دیگ های جوشان خالی.......از  این کثافت محض! اما خانواده  منن... خانوادم! اگر خدا و مجتبی نبود  یقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:12

امشب از خودم بدم اومد. منم یکی هستم مثل بقیه که وقتی پای منافعم میون باشه ترش میکنم. با خودم فکر کردم که خوبه دیگه همیشه از این به بعد همه چی گردن ماست. همه خرج ها... همه مریضی ها...بعد از خودم بدم اومد.خونه خودمم همیشه این شکلی بوده، همیشه فکر کرده هرکسی که چه جوری شونه خالی کنه و در بره. همیشه حرف این بوده که چرا من؟ چرا همیشه من؟نتیجه اش شده کلی کمی و کاستی و مرض و ضرر...هنوز خیر و شر درونم دارن گیس و گیس کشی می کنن ولی صلاح اینه که من از خودم بگذرم...همیشه ، تو تمام این چند وقت ، تا خواستم برای خودم برنامه بریزم و نقشه بکشم یه اتفاقی افتاده که نشونم بده سهم تو نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:12

دلم شکسته. دیشب بعد مدتها حمله پانیک داشتم. وقتی رد شد بغضم ترکید. بی وقفه اشک می ریختم.اشک هام بخاطر وابستگیم بود. چقدر رو تک تک کلمات این آدم حساسم. چقدر برام مهمه. چقدر ابله ام. اگر ابله نبودم هست و نیستم رو بهش گره نمی زدم که با هرجمله اش فرو بریزم.خواست بهم بفهمونه من رو بخاطر خودم دوست داره ولی نفهمید هر جمله اش برام دور از انتظار بود. من انتظار همچین برخوردی نداشتم چون واقعا منظورم چیزی که برداشت کرد نبود.از دستش دلخورم ولی گفتنش فایده ای نداره.  امروز دارو خوردم و این یعنی زدن به بی خیالی. حتی بهش نگفتم که قرص لازم شدم. چون بازم اهمیتی نداره. اگر روزی بخواد بره واقعا آوار میشم...می ترسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:12

باز این شهریور لعنتی شروع شد و حرص خوردن های من هم شروع شد...دقیق نمی دونم ، شاید سه سال یا چهارسال قبل بود که من هم به جرگه همون کسایی پیوستم که همیشه دعا میکنن کاش روز تولدشون نیاد. نه اینکه تولد بده نه... بیشتر این شرمندگی بقیه است که آزارم میده. جوری که فکر می کنم کاش هیچ کس نمی دونست تولدم چه تاریخیه...هر سال و هرسال میگم فدای سرتون... فدای سرت جانم... به فدای یه تار موت... تو خودت بهترین هدیادامه مطلب

برچسب: آغاز,تموز, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:38

رو دست خوردن بدترین حس دنیاست ، اینکه فکر کنی که هر تصوری که تو ذهنت راجع به کسی داشتی یه فریب بوده. و بدتر اینکه اون شخص خودی باشه و خیلی بدتر اینکه حس ترس از آسیبی که ممکنه بهت بزنه به جونت بیفته.با خودت فکر کنی " من به حهنم! به عشقم صدمه نزنن" بترسی از اینکه آرامش نصفه و نیمه اتون رو نابود کنن. قلبت فشرده شه. یخ بزنه. ندونی چکار باید بکنی. خیلی حس بدیه. خیلی خیلی بد...من امروز وسط خوشی یه مهمونی به این حال افتادمفقط تو مغزم چرخید که " کی رو دارم غیر خدا؟ "نه درستش اینه : کی رو " داریم" غیر خدا؟کی رو داریم ازمون محافظت کنه؟ هوامون رو داشته باشه؟ نذاره جدا بشیم؟ هیچ کس...هیچ کس جز خود خدا...ادامه مطلب

برچسب: دست, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:05

من خیلی چیزها ندارم. خیلی چیزا رو دوست دارم داشته باشم و ندارم. هرچیزی ک دوست دارم داشته باشم و ندارم از بی عرضگی خودمه. مسوول مستقیمش خودمم ولا غیر...درد داره... بعله... اگر دیگران جرات می کنن کهنه هاشون رو به من بدن از بی لیاقتی و بی وجودی خودمه.اگه این وسیله کهنه با یه جفت چشم کور و دست پای علیل بعد از کشیده شدن شیره اش به من می رسه که تازه تهش با ترحم بشنوم " خواستی جای دیگه نشون میدم که پاورش رو درست کنن " از خاک بر سری خودمه.می تونستم خیلی بهتر از اینا رو داشته باشم ولی بهاش رو پرداخت نکردم. بهاش کار بود. بهاش جربزه بود. بهاش نترسیدن از لولو خور خوره اون بیرون بود.آدمی تو زندگیمه که بایادامه مطلب

برچسب: لیاقت, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:05

۱- وقتی حالش خوب نیست و به روش نمیاره و فقط سرش رو میذاره تو بغلت و تو خودش جمع میشه و دیگه تکون نمیخوره ، این قلبته که فشرده میشه و کاری نمی تونی بکنی. فقط دست می بری تو موهاش و به خودت فشارش میدی بلکه جفتتون آروم تر بشین. چقدر بی پناهه و نمی دونستم. چقدز سنگ دلم و نمی دونستم. چقدر تکیه گاهم و نمی دونستم.خدا حفظش کن ، صبر و استقامتش بده. خداروشکر که حداقل به یه دردی می خورم! ۲- هنوزم اون کتاب ها... جزوه ها... دست نوشته ها داغونم می کنه. وسط خوشی یهو پکر شدم. پکر همه اون روزای گند... استرس ها... فشار های روحی... مریضی هام ! اون همه بار که مُردم تا زمین گذاشتم. (~__~) ۳- من خوشبختم. گاهی نمادامه مطلب

برچسب: چند,نکته, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:05

تورا ب من نمی دهندتو بیشتر ز سهممیتو بهترین نسیم صبحتو آخرین امیدمینه آخرین به معنیتمام گشتن زماننه تو فقط فقط فقطتمام تار و پودمینه دینمان یکی شد ونه راهمان زهم جدابگو چگونه دل کَنَمتو معنی وجودمیعزیز خسته جان منبخند و هیچ فکر نکنبخند و دان که خود کنونتمام جان و روحمی اگر شوی ز من جدا خزان نمی شود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی