
من امشب فهمیدم که یه بچه لوس وننر درون دارم که بشدت هم حسوده... یه بچه یهانه گیر زبون نفهم... از همونا که وقتی با پدر مادرشون میرن خیابون و کافیه یه بچه بستنی به دست ببینن تا جیغشون بره هوا که : منم بستنی میخووووووووام!!! :| جیران یه بچه کوچولو تو وجودش داره که خیلی لوسه... بهش بها ندادن و گوشه گیر شد، ولی حالا که توجه دیده داره لوس بازی در میاره... و امون من رو می بره... چقد فهموندن این مطلب بهش سخته که هیچ کس مسوول آرزوهای تو نیست... تو بزرگ شدی و خودت باید چاه کن خودت باشی... من درد می کشم چون میخوام جلوی من حسودم بایستم... - بابام باید اینکار ها رو میکرد : بابات نم...
ادامه مطلب
هر دفعه که دستاش رو می بینم بغضم میگیره... چند ماه قبل یه پینه قدیمی بود بین انگشتاش و حالا پوستش روز به روز ضخیم تر میشه... رنگ گرفته و زخم شده... دردم میاد از این همه بی رحمی روزگار... بیست وشش سالشه... فقط بیست و شش سال... گاهی تو عکس ها از زور خواب چشماش باز نمیشه.. انگار چند ساله که نخوابیده... گاهی موهاش نامرتبه ولی هولی هولی دست کشیده بهشون که عکسش قشنگ بیفته و دلبری کنه برام... تصدق دلبریاش بشم :') همیشه قشنگی نفسم... همیشه... می دونم که برای زندگی می جنگه... برای خرد نشدن زیر چرخ های زندگی.. ولی خب بخشی ازین زندگی منم... از خودم بدم میاد... بی مصرفِ عاطل و باطل.. ولی ...
ادامه مطلب