اهمیت - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
خیلی لذت بخشه که بدونی برای یه نفر مهمی. بدونی اگه آخ بگی جونش برات مور مور میشه. به آب و آتیش میزنه برای خوب بودنت. یک هفته بیماری و حال بد و امروز دکتر... امیدوارم جلوی دارو بدنم حساسیت نشون نده و زود خوب شم. سلامتی تاجیه بر سر آدم های سالم که جز بیماران نمی بیننش.من دلم میخواد تاجم رو پس بگیرم حت
هول و ولا - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
این مرگ نیست. این ترس از مرگه. ترس از نیست شدن. نبودن. نابودی...افتضاحم. یه استرس وحشتناک رو تجربه کردم. زانوهام زق زق می کنه. جس می کنم کنترلی رو حرکاتم ندارم. حتی سرم در اختیارم نیست. به زحمت طاقت آوردم که جلو خانوادم و آقای داماد یهو بالا نیارم، از دست و پا نیفتم، عنانم از کف نره.اون بیچاره هم ت
چند قدم مانده به صبح - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
پریشب یه کابوس بود و امشب یه قدم به رویا...می ترسم. هیجان زده ام. خیلی طول کشید که به اینجا برسیم. خدایا کمک. تو که تا اینجاش کمک کردی برای بقیشم هوای مارو داشته باش. خیلی لازمت داریم. خیلی...بین خودمون باشه، من بیشتر...
هزار تو - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
خب واقعیت اینه که زندگی من متشکل از یه دایره است که هزار بار درونش میرم و میرم و میرم و باز می بیتم برگشتم رو نقطه اول...نقطه ای که هربار بهش می رسم وا میرم. - بازم که اینجااااام... ای بابا... خستم کردی لعنتی...فکر کن که هربار اختلافی هست، هرجا احساس خطری هست، هرجا دلت هری می ریزه پایین، هرجا که چیز...
.... - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
بریدم... کمکم کن... سرم داره میترکه... بهم آرامش بده... راه درست رو پیش پامون بذار... التماست میکنم...خدا !خیلی خیلی ترسیدم. این روزها خیلیا از پشت خنجر میزنن حتی با رفاقت های چندین ساله... خدایا نذار که چیزی که تو ذهنمه اتفاق بیفته... به پات میفتم...دیگه توان دیدن به سختی و رنج اقتادنش رو ندارم...ر...
تصمیم جدید - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
همه رویاهام رو دور ریختم. مثل همه دفعاتی که مایوس میشم....از خیر تغییر رشته هم گذشتم...دوباره برگشتم سر وقت کتابهام، درسهام، حسابداری...هیچی نباشه پنج سال از وقتم رو سرش گذاشتم. حداقل حالیمه چی به چیه و کمک لازم ندارم. فقط تمرین میخواد.این رو می دونم که هر زمان به امید دیگران موندم بد جوری نا امیدم ...
چند نکته ۵ - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
۱- دو روز قبل به علت یک عدد سوتی مجتبی جان در محل کار لو رفت( فهمیدن که بنده در زندگی ایشونم)به حرف یکی از همکاراش رسیدم که گفته بود آقای فلانی تو یه جو ر ذوق ازدواج کردن داری آدم هوس مزدوج شدن میکنه (*-*) فدا ذوقیدنش بشم من خب (^_^)۲- دیشب حرف زدیم که ممکنه اتفاقی قضیه برای خانوادش هم لو بره ( تو ت...
پژمرده - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
نمیاد... فردا نمیاد...گفت شنبه ولی معلوم نیس شنبه چی بشه... ازون بدتر مامان و رفتار های عصبی احمقانش...مث بچه ها می مونه...فقط به اسم و سن پیر شده... هنوزم مث دختر بچه ها لج میکنه...چقدر از این وضع بدم میاد و بیشتر از حماقت خودم عصبیم...هی میگم بیا ، بعد میگم نیا...بعد میگم بیا... لعنت به من اگه باز...
وامانده 0_0 - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
کاش کسی بود که ازش بپرسم با این زن چه کنم...مجتبی نمی تونه بیاد و عوض اینکه من عزا بگیرم این زن به لج افتاده...موندم که چطور تفهیم کنم عاقاااااااا این طفلک میخواد بیاد ولی نمیشه... دارم به این نتیجه می رسم " مارادونا رو ول کنین، جلوی استاد اسدی خودمون رو بگيرین "البته برام عجیب نیست. سر عروسی خواهرج...
چند نکته ۶ - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:34
۱- کمرم شدیدا ملتهبه. بعد از یه مدت طولانی کم کاری امروز کن فیکون کردم تو مهمانداری.... خدا قوت دلاور :/۲- بالاخره به توافق رسیدیم کی هم رو ببینیم.... گویند لعل شود سنگ در مقام صبر/آری شود، ولیک به خون جگر شود ...خون به جگر شدم ولی بالاخره یه نفسی کشیدیم :)۳- تک رفیق جواب نمی دهد :( خدا کنه ازم دلش ...
تلنگر - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 16:31
امشب با کسی کامنت بازی می کردم...به چیزهایی وادار شدم فکر کنم که مدتها بود فکر نمی کردم. به گذشته... به بی اعتمادی هام... به خرد شدنم..بده... بده که یادم نمیره... من از زندگی فعلیم راضیم، از رابطه ام راضیم...نمی دونم چی در انتظارمه ولی بخاطر همه خوبی هایی که دیدم ازش اعتماد کردم. دوستش دارم... خیلی ...
...؟ - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 5:43
" خوب برا خودت زندگی می کنی ها...." " خوب میخوابی ها..." " ایشالا ازین حمالی ها نصیب شما هم بشه.." چقدر میشه نیش خورد و تو لفافه شوخی پنهانش کرد؟ این آدم چشه؟ من چه بدی به این آدم کردم؟ "بی حیا... خجالت نمی کشی؟ بعله.... بعله.... بیا تحویل بگیرشون" همچین جمله ای برای یه زنگ گوشی نوتیفیکشن؟ برای یه پ...
چند نکته (۴) - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 13:09
۱- خیلی عجیبه... به طرز عجیبی بی حوصله ام، واقعا حوصله هیچی رو ندارم. با خودم ساعتها حرف می زنم: میخندم، غمگین میشم، عصبانی میشم، می زنم به مسخره بازی.. اما تا به بقیه می رسم زبونم قفل میشه. دلم نمیخواد چیزی بگم و حرف هام ته میکشه... کاش می دونستم چه مرگمه والا... ۲- از حدود یک سال قبل که پیش مامان ...
حافظه چرکمُرد - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 18:19
چیزی که چند روز گذشته بهش فکر کردم و متعجبم میکنه، اینه، که من تو گذشته ام هم اتفاقات خوب داشتم و هم بد... قطعا هم روزهای خوب داشتم و هم روزهای بد... خوشگذرونی با خانواده و تفریح هم بوده... پس... چرا فقط درد و غصه ها یادمه؟ مثلا از کل دوران مدرسه روزهای مریضی و ناراحتی و جبر یه سری شرایط رو بیشتر یا...
بچه لوس درون :/ - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:14
من امشب فهمیدم که یه بچه لوس وننر درون دارم که بشدت هم حسوده... یه بچه یهانه گیر زبون نفهم... از همونا که وقتی با پدر مادرشون میرن خیابون و کافیه یه بچه بستنی به دست ببینن تا جیغشون بره هوا که : منم بستنی میخووووووووام!!! :| جیران یه بچه کوچولو تو وجودش داره که خیلی لوسه... بهش بها ندادن و گوشه گیر ...
مرگ لعنتی - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 19:57
امروز عزادارم. غصه دارم. یکی از دوستان فیسبوکیم تمام شد... رفت... ندیده بودمش... شاید در حد کامنت زیر پست...ولی دوستش می داشتم... صریح بود... خدایا نمی تونم بنویسم... روحت شاد ~__~
یأس لعنتی - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:22
تو حال خودم نیستم. راه میرم، میشینم، پا میشم، غذا میخورم... جمع و جور میکنم.... ولی تو حال خودم نیستم... مث دیوونه ها با خودم حرف می زنم... زیر لبی غر غر میکنم... دودوتا چهارتا هام بهم ریخته... امکان نداره... از لحاظ عقلی امکان نداره... منطقا امکان نداره... نمیشه... نمیشه... نمیشه... فلان قدر قسط او...
همه کَس - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:04
من خوشبختم...من خیلی خوشبختم... خوشبختی مگه چیه؟ خوشبختی یعنی داشتن امید و انگیزه، یعنی کسی بگه غصه نخور من هستم، یعنی کسی باشه که اشکت رو پاک کنه و به سینه اش فشارت بده... + غصه چی رو میخوری؟ خودم پدرتم... خودم برادرتم... خودم شوهرتم... هروقت مردم بشین و غصه بخور، یا گریه کن... فعلا که نمردم... - :...
حاشا - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:04
انقد که اینجا اومدم و یه خط در میون آه و ناله کردم خودمم خسته شدم. نمیفهمم چرا زندگی این شکلیه... تا میای احساس خوشبختی کنی ناراحتی ها آوار میشن... دیشب شنیدم که باز فکر جدیدی به مغز پدرش خطور کرده... فکری که ممکنه اون رو هم درگیر کنه.... مغزم منفجر شد بس که تجزیه تحلیل کردم تا بهترین واکنش رو پیدا ...
زحمتکش - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:04
هر دفعه که دستاش رو می بینم بغضم میگیره... چند ماه قبل یه پینه قدیمی بود بین انگشتاش و حالا پوستش روز به روز ضخیم تر میشه... رنگ گرفته و زخم شده... دردم میاد از این همه بی رحمی روزگار... بیست وشش سالشه... فقط بیست و شش سال... گاهی تو عکس ها از زور خواب چشماش باز نمیشه.. انگار چند ساله که نخوابیده......

برچسب‌های مرتبط

هزار تومانی | هزارتوی پن | تصمیم جدید دولت استرالیا | تصمیم جدید شورای رقابت | تصمیم جدید | پژمرده در جدول | پژمرده به انگلیسی | تلنگر در | تلنگر در چیست | تلنگر فیسبوک چیست