استارت - تاریخ: 1404/9/22 ساعت: 14:36
«هی امان امان امان. آدم مدتها انتظار می کشه برا رسیدن به یه لحظه ای و وقتی می رسی چنان میخوره تو ذوقت که میفهمی نخیر، تا حالا جای سفت نشاشیدی جانم. بین ما همه چی خوبه. پست قبلی که اردیبهشت ۹۸ بود نوشتم تو کوچه ما هم عروسی شد ولی خب الان که بهمن ۹۹ ئه دارم بهتون میگم که کوچه ما عروسی نداره.» اینو بهم...
خانه‌تکانی - تاریخ: 1404/9/22 ساعت: 14:36
قلبم به شدت شکسته. نه این‌که شکستگی برام چیز جدیدی باشه، نه. اتفاقا زیاد تجربه‌اش کردم و مثل قبل درد نداره ولی اون لحظه‌ای که با اطمینان میگی دیگه دوسش ندارم، اون لحظه تو دوماه گذشته چندبار برام پیش اومده.عجیبه که قبلا این حس رو با تمام قوا پس می‌زدم. شاید بدجوری از قبول واقعیت می‌ترسیدم ولی حداقل ا...
زندگی نو - تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 0:21
انقد نیومدم و ننوشتم که همه جا رو خاک گرفته. انقد نیومدم که همه چی قدیمی شده و بوی نا میده. انقد نیومدم که وبلاگم سر و تهش غمه ولی اومدم که از خوشیام هم بنویسم. بنویسم که تو کوچه ما هم عروسی شد. عروسی
بازگشت - تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 12:44
خدا میدونه چقدر خوشحالم که دوباره می تونم تو خونه خودم باشم و دوباره بنویسم. خدا میدونه چقدر دلم برای این کنج دنج تنگ شده بود. برا نوشتن از خودم و زندگیم. برای نوشتن از دغدغه هام. بیشتر از همه چی ب
چند نکته ۱۰ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:31
۱- تولدم گذشت...هرسال یه جور میگذره.پارسال غمناک و سوت و کور بود. امسال شلوغ و پر هیاهو. ولی هم چنان معتقدم کاش دیگه هیچ کس تولدم رو بهم تبریک نگه. و هیچ کس هم یادش نیاد. حاضر بودم تنها توی خونه نشست
تابستون کوتاهه؟ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:31
از زمانی که وارد رابطه شدم ( تجربه رابطه) تقریبا وبلاگ تابستون کلمه ی نبوده که پر ماجرا نگذشته باشه. خود پر ماجرا بودنش به کنار ، این همه کش اومدنش هم مساله دیگه ایه. پارسال وبلاگ تابستون کلمه هیجان معرفی و شناسوندن به خان
باتلاق - تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 10:41
چند وقته ننوشتم؟ از موقعی که گوشیم دیگه این سایت رو باز نکرد و تونستم هیچی بذارم. تاریخ آخرین نوشته ام رو چک نکردم ولی فکر میکنم یکی دوماهی باشه. می دونم که دیگه هیچ کس وبلاگ نمی خونه و چه بهتر! حرفام اینجا می مونه و جز خودم کسی براشون تره خرد نمی کنه.چندتا اتفاق جدید افتاده: اول عروسی زهرا دوم حامل...
فاجعه تولد - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:12
بعضی چیزها خیلی بد رو قلب آدم اثر میذاره. نه فقط رو قلب بلکه روی روحیه....= فلانی گفت شما کیک رو بگیرید من باهاتون حساب می کنم...  شوهر من چه وظیفه ای داره همچین خرجی بکنه؟ ( حساب نکرده)" تو  مگه خواهر من نیستی؟ اصلا مگه من خواهر تو نیستم؟ از یه خون  نیستیم؟  پول یه کیک چقدره؟ چهل تومن؟ پنجاه تومن؟"...
منفعت طلب - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:12
امشب از خودم بدم اومد. منم یکی هستم مثل بقیه که وقتی پای منافعم میون باشه ترش میکنم. با خودم فکر کردم که خوبه دیگه همیشه از این به بعد همه چی گردن ماست. همه خرج ها... همه مریضی ها...بعد از خودم بدم اومد.خونه خودمم همیشه این شکلی بوده، همیشه فکر کرده هرکسی که چه جوری شونه خالی کنه و در بره. همیشه حرف...
آوار - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:12
دلم شکسته. دیشب بعد مدتها حمله پانیک داشتم. وقتی رد شد بغضم ترکید. بی وقفه اشک می ریختم.اشک هام بخاطر وابستگیم بود. چقدر رو تک تک کلمات این آدم حساسم. چقدر برام مهمه. چقدر ابله ام. اگر ابله نبودم هست و نیستم رو بهش گره نمی زدم که با هرجمله اش فرو بریزم.خواست بهم بفهمونه من رو بخاطر خودم دوست داره ول...
آغاز تموز - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:38
باز این شهریور لعنتی شروع شد و حرص خوردن های من هم شروع شد...دقیق نمی دونم ، شاید سه سال یا چهارسال قبل بود که من هم به جرگه همون کسایی پیوستم که همیشه دعا میکنن کاش روز تولدشون نیاد. نه اینکه تولد بده نه... بیشتر این شرمندگی بقیه است که آزارم میده. جوری که فکر می کنم کاش هیچ کس نمی دونست تولدم چه ت...
رو دست - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:05
رو دست خوردن بدترین حس دنیاست ، اینکه فکر کنی که هر تصوری که تو ذهنت راجع به کسی داشتی یه فریب بوده. و بدتر اینکه اون شخص خودی باشه و خیلی بدتر اینکه حس ترس از آسیبی که ممکنه بهت بزنه به جونت بیفته.با خودت فکر کنی " من به حهنم! به عشقم صدمه نزنن" بترسی از اینکه آرامش نصفه و نیمه اتون رو نابود کنن. ق...
بی لیاقت - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:05
من خیلی چیزها ندارم. خیلی چیزا رو دوست دارم داشته باشم و ندارم. هرچیزی ک دوست دارم داشته باشم و ندارم از بی عرضگی خودمه. مسوول مستقیمش خودمم ولا غیر...درد داره... بعله... اگر دیگران جرات می کنن کهنه هاشون رو به من بدن از بی لیاقتی و بی وجودی خودمه.اگه این وسیله کهنه با یه جفت چشم کور و دست پای علیل ...
چند نکته ۹ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:05
۱- وقتی حالش خوب نیست و به روش نمیاره و فقط سرش رو میذاره تو بغلت و تو خودش جمع میشه و دیگه تکون نمیخوره ، این قلبته که فشرده میشه و کاری نمی تونی بکنی. فقط دست می بری تو موهاش و به خودت فشارش میدی بلکه جفتتون آروم تر بشین. چقدر بی پناهه و نمی دونستم. چقدز سنگ دلم و نمی دونستم. چقدر تکیه گاهم و نمی ...
شاعرانه - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
تورا ب من نمی دهندتو بیشتر ز سهممیتو بهترین نسیم صبحتو آخرین امیدمینه آخرین به معنیتمام گشتن زماننه تو فقط فقط فقطتمام تار و پودمینه دینمان یکی شد ونه راهمان زهم جدابگو چگونه دل کَنَمتو معنی وجودمیعزیز خسته جان منبخند و هیچ فکر نکنبخند و دان که خود کنونتمام جان و روحمی اگر شوی ز من جدا خزان نمی شود
شب نوشت ۱ - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
- دیروز خیلی خوب بود... عالی بود... زندگی کردم مجتبی...+ همه روزامون اونجوری میشه...:) تو فکر کن که تمام روزهامون اونجور میشه...اما حقیقت اینه که ما تافته جدا بافته نیستیم. هر چقدر که حوصله داشته باشی، یه شبی ( شاید هم شب های فراوان) مثل امشب ، بی حوصله و خسته از کار میای. حتی حوصله حرف زدن هم نداری
دلِ تنگ - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
هربار که بهش فکر می کنم قلبم مچاله میشه. انگار کسی تو مشتش قلبم رو فشار میده.دلتنگی هر روز بیشتر از قبله. همین جمعه دیدمش و باز تمنای حضورش رو دارم.تمنای خنده هاش... صداش... چشماش... نوازش دستهاش... دنیام رو تسخیر کردی پسر! چکار کنم که آروم بشم؟ چکار کنم که دلم انقد تورو نخواد؟ حتی فکرشم نمی کردم ان
آه - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
مدتیه ننوشتم. هی احساسات مختلف بهم غلبه کرد و باز ننوشتم. الان و حالا یه حس بیشتر ندارم. ترس... ترس از آینده...میخوام اینجا بنویسم که اگه فردا روزی نبودم ( به هر دلیل) هرکسی خوند بدونه که تمام خواسته ام از دنیا ، زندگی بود! من... ما ... فقط میخواستیم زندگی کنیم. با هم و کنار هم... اصلا نمی دونم ترسم
تخته پاره روی آب - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
اصلا نمی دونم چی بگم. دو شب قبل خودم رو می کشتم برای نوشتن اینجا و گفتن از یه حس خوش و فوق العاده... حس خواب رفتنش تو بغلم... حس تماشای اون مژه های خواستنی... حس بوسیدن شقیقه هاش که چه خوب جاییه برای بوسیدن...اماالان و امروز چیزی رو نزدیک دیدم که دارم دق میکنم. اگه از دستم بره. اگه برای مدتی حتی نتو
جان جان جان - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:36
تاریخ این نوشته باید قبل از پست قبلی باشه ولی خب نشد ک بنویسم. الان می نویسمش که تو دبم نمونه..." عشق خواستنی من! دوست داشتنی ترین پسر دنیا! اصلا نمی دونم خدا چه جوری تورو سر راه من گذاشت تا اینجوری دل بسته ات بشم. اینجوری برای هر حرف و هر حرکتت ذوق مرگ شم و برا تک تک نفسات جون بدم. تو جمعه پیش من

برچسب‌های مرتبط

هزار تومانی | هزارتوی پن | تصمیم جدید دولت استرالیا | تصمیم جدید شورای رقابت | تصمیم جدید | پژمرده در جدول | پژمرده به انگلیسی | تلنگر در | تلنگر در چیست | تلنگر فیسبوک چیست